تبليغاتX
روی ماه خداوند را ببوس...

روی ماه خداوند را ببوس...

ما دو تا دوستیم یعنی دو تا دوست دیوونه که جز دیوونه بازی کاری بلد نیستیم

مناجات:

خدایا!

هیچکس نیست که به تو محتاج نیست ، به ما اما بال اشتیاق عنایت کن نه پای احتیاج.

خدایا!

فهم نعمتهایت اسباب شرمساری است و نفهمیدنش عین زیانکاری . و ما را در همه ی عمر ، جز این دو حال چه حالی است ؟

خدایا!

حربه ی عوامفریبی را از سیاستمداران ما بستان.

دیوونه بازی:

متن زیر قسمتی از نامه دکتر علی شریعتی است که در کتاب "آری این چنین بود برادر" آورده است.مخاطب نامه بردگانی هستند که دکتر شریعتی (به هنگام بازدید از اهرام مصر و مشاهده شکوه و عظمت آنها و همچنین نقل قول راهنمای توریست ها که از رنج هایی که بردگان در آن زمان متحمل می شدند) بر آن شد تا نامه ای به آن بردگان بنویسند:

ما اکنون، به ظاهر برای کسی بیگاری نمی کنیم، آزاد شده ایم، بردگی برافتاده است.اما به بردگی یی بدتر از سرنوشت تو محکوم شده ایم. اندیشه ما را برده کرده اند ، دلمان را به بند کشیده اند و اراده مان را تسلیم کرده اند، و ما را به عبودیتی آزادگونه پرورده اند و با قدرت علم، جامعه شناسی، فرهنگ، هنر، آزادیهای جنسی، آزادی مصرف و عشق به برخورداری و فرد پرستی ؛ از درون و از دل ما، ایمان به هدف، مسئولیت انسانی و اعتقاد به مکتب او را پاک برده اند. و اکنون برادر، ما در برابر این نظام های حاکم، کوزه های خالی زیبایی شده ایم که هر چه می سازند، می بلعیم

 خوب اضطراب:

سلام.....خوبین؟؟؟؟؟؟تصمیم گرفته شد که وبلاگو نبندیم...حالا ولش کنین بقیه ی خاطره رو بچسبین:

به اونجا رسیدیم که ۳ ساعت از اومدن خانم (*) گذشته بود و سمانه هم در حال احتضار تو اتاق بود بالاخره خانم (*) بعد از ۳ ساعت کم کم حرف رفتن زد ولی قبلش گفت: جزوه ی دستور زبانتو می دی؟ نسیبه  هم که دست از پا نمی شناخت که زودتر بره گفت: آره اتفاقا شاهین زاد خیلی خوب دستور زبانو درس میده وایسا بیارم...رفت و جزوه رو آورد و خانم (*) گفت: من تو دستور زبان خیلی مشکل دارم یه کم شو توضیح میدی... وای نسیبه یه آه کشید و نشست که توضیح بده با چنان سرعتی که واسه خودشم باورنکردنی بود خانم (*) هاج و واج نگاش می کرد بعد از چند دقیقه نسیبه که دهنش کف کرده بود گفت خوب تموم شد....خانم (*) هم گفت: خوب پس من برم دیگه ...نسیبه هم تا دم در باهاش رفت و تا اون پاشو از در گذاشت بیرون نسیبه دویید و در اتاقی رو که سمانه توش بود با شتاب باز کرد...یهو یه چیزی اون ور در پرت شد عقب.... اوخ اوخ سمانه بود که نسیبه جدا فکر کرد سرش کنده شده...نسیبه که حسابی ترسیده بود رفت تو و گفت:سمانه چیزیت شد؟؟؟؟؟سمانه هم چشاشو و بسته بود و تلو تلو می خورد ، فقط می گفت: دستشویی...دستشویی...نسیبه هم دستشو گرفت و بردش تا دم دستشویی...(جدا حالش بد شده بود)وقتی که از دستشویی اومد بیرون یه ریز حرف می زو به همه بد و بیراه می گفت...نسیبه هم گفت بشین تا همه رو واست بگم به شرطی که وسطش هی ابراز احساسات نکنی...سمانه هم قول داد ولی اون قول بخوره تو سرش...وسط هر ۲ تا کلمه ۲ ساعت چرت و پرت می گفت و حرص می خورد... خلاصه شب شد و مینا اومد، نسیبه و سمانه هم واسش همه قضیه رو تعریف کردن ..حدودا ساعت ۲ شب بود مینا وسط خوابیده بود و نسیبه و سمانه دوطرفش تند تند ماجرا رو تعریف می کردن و سه تایی چیپس می خوردن که سمانه بس که حرص می خورد و با عصبانیت حرف می زد هی این چیپس ها می پاشید بیرون که یه تیکه اش هم رفت تو گوش مینا...مینا هم پاشد و همینجور هی جیغ می زد و می گفت : اه اه و نسیبه و سمانه هم نگاش می کردن و هر هر می خندیدن (این جور اتفاقا خیلی عادی تو جمع ما چون همیشه تند تند با هیجان حرف می زنیم و وسطش هم واسه اینکه یه هم خوراکی تموم نشه می خوریم) خلاصه تا صبح این سمانه و مینا ادای خاطراتو خانم (*) رو وسط پذیرایی اجرا می کردن و ادای معلم های گرامو در می اوردن و سمانه هم هی حرص می خورد و خلاصه حسابی اون شب برنامه داشتیم...

بالاخره این خاطره ی چند قسمتی تموم شد ...عید تموم شد و همه رفتن سر برنامه ی همیشگی یک ساله یعنی درس خوندن واسه کنکور

راستی این "ای دی" ماست ، اگه دوست داشتین "ادد" کنین که اینجوری بهتون خبر بدیم وبلاگ "آپ" شده:

نسیبه:

na_ri17

مینا:

mi_mo2020

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت12:10توسط این یکی و اون یکی | |

سلام؟؟؟؟؟خوبین؟؟؟

 ببخشید شاکی نباشید....می دونید شاید دیگه حس و حال نوشتن خاطره بعد از گذشتن یک سال و نیم نباشه....شاید واسه شماهام خوندنش دیگه جالب نباشه...فکر نمی کنید اگه وبلاگ و ببندیم بهتر باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟هرچی شماها بگید....چی کار کنیم؟؟؟؟؟؟

دیوونه بازی:

اینو یه نفر واسه پست های قبل کامنت گذاشته بود محشره ه ه ه ه ه ه ه ه...گفتم شاید پیدا نکنین اینجا براتون می ذارم:

(( دكتر علي شريعتي ))مردان در صيد عشق به وسعت نا منتهايي نامردند ، گدايي عشق ميكنند تا وقتي مطمئن به تسخير قلب زن نشدند ، اما همين كه مطمئن شدند ، مردانگي را در كمال نامردي به جا مي آورند !!!!!!

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت23:52توسط این یکی و اون یکی | |

دیوونه بازی:

متنی از دکتر علی شریعتی:

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...

می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی....

برای ازدواجش  در هر سنی ـاجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی...

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو...

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی...

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد...

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر....

و هر روز او متولد میشود؛  عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

و این, رنج است,

 

  

روزهای خوب اضطراب:

سلام سلام!!!اول ازهمه تشکر به خاطر تبریکاتون....ببخشید خیلی وقته یه آپ درست و حسابی نکردیم...حالا خوبین؟؟؟تابستون خوش می گذره؟؟؟؟؟

بریم سراغ بقیه ی خاطره...اونجا بودیم که نادری نژاد به نسیبه گفت:سلام خانوم من نادری نژاد هستم.شما خانوم؟؟؟نسیبه هم که حسابی هول شده بود چی بگه یه فامیلیه الکی گفت و زود گوشی رو داد دست مینا...مینا هم شروع کرد حرف زدن و خالی بستن و نسیبه و سمانه هم اینور می خندیدن...نادری هم یه دستی زد و گفت: شما کدوم مدرسه ای؟؟؟مینا یه مدرسه رو گفت...نادری گفت همون که تو فلان خیابونه؟مینا گفت:بله...نادری شروع کرد به خندیدن(آخه اصلاه تو اون خیابون مدرسه نیست)...خلاصه مینا هم خودشو از تک و تا ننداخت و به حرفاش ادامه داد و یه دل سیر واسه نادری خالی بست....

حالا تازه اینجای داستان باحال میشه....مینا به خاطر اینکه اون شب خونه ی دایی اش دعوت بود رفت و قرار شد شب برگرده خونه ی نسیبه...

نسیبه به سمانه گفت بیا زنگ بزنیم به (*) (یکی از بچه ها که قبلا تو خاورمنش بود و سرور هم حسابی ازش تعریف می کرد و تقریبا دهن ما رو صاف کرده بود که حتما پزشکی قبول میشه ولی ما مطمئن بودیم خالی بندیه)نسیبه گفت:بیا بزنگیم ببینیم چه میگه؟؟؟خلاصه نسیبه زنگید و (*) شروع کرد که: آره!من روزی ۴۰-۵۰ ساعت درس میخونم و دیگه الان کارم به بیمارستان میکشه و الانم پوست و استخون شدم ...

نسیبه هم گفت:عوضش من هیچیییییییی نمی خونم!!!!!اصلا حوصله ی درس خوندن ندارم..الانم که مامان بابام رفتن مسافرت و من تک تنهام واسه خودم نشستم بیکار(یادتون باشه بهترین چیز در زندگی صداقته) اونم گفت:پس من بیام کتاب ادبیاتتو بگیرم....

سمانه شروع کرد: من حوصله ندارم..می خواد تضعیف روحیه کنه و من اصلا حوصله ندارم(چقدر هم که تضعیف روحیه تو ما اثر میکرد)... اصلا من نمیام تو (البته نبایدم می اومد چون با خالی که نسیبه بسته بود نمی شد که بیاد)

خلاصه سمانه گفت من برم دستشویی که دیگه لازم نباشه بیام بیرون(این بشر هر ۵ دقیقه یک بارمیره دسشویی)و گوشیش رو هم برداشت و گفت: تو اتاق تو نمیرم چون ممکنه بخواد بیاد تو اتاقت... تو اتاق کامپیوتر هم نمیرم چون ممکن بخواین برین سر کامپیوتر...تو اتاق مامانت اینا هم نمیرم.. رفت توی اتاق که کاملا به هال چسبیده و توش هیچی نیست(تو اون اتاق حتی نمیتوسنت برق رو روشن کنه چون کاملا به هال چسبیده)به نسیبه هم توصیه کرد که مباداااااااااااا تعارفش کنی بیاد تو ها

نسیبه:نه بابا یه کتاب می خواد دیگه زود میره....خلاصه مهمون ما از راه رسید...با جزوه هاش...رنگ نسیبه هم پرید...اومد تو و نشست...شروع کردن به حرف زدن...البته اون داشت تعریف می کرد که هفته ای ۲۰۰ ساعت درس می خونه و اینکه سرور چقدر بهش میگه درس نخون و نگرانشه و اینکه میوه چی چقدر باهاش جوره و همه درصدهاش 120%...و همینطور خاطراتش با معلمهای گرام(که بیشتر شامل سرور و میوه چی بود) و هر ۲ مین یه بار هم می پرسید کسی که خونتون نیست؟؟؟نسیبه:نه بابا!!آخه کی باشه؟؟؟ بعد هم دوباره سفارش میکرد که: یه وقت اینارو به کسی نگی ها!!! نسیبه:نه باب به کی بگم آخه!!!!...در همین جا تلفن زنگید...

نسیبه:بفرمائید ... یه نفر پشت خط با صدای خیلییییییییی یواش:نسیبه من خیلی دسشوییدارم...کی میره؟؟؟نمی تونم دیگه تحمل کنم ....

نسیبه تق گوشی رو گذاشت...

(*): کی بود؟ نسیبه: نمی دونم....جواب نداد....دوباره تلفن زنگید ، سمانه: بابا نسیبه من دسشویی دارم بیام بیرون؟ نسیبه:نههههههههههههههههههههههههههههههه!!!!! سمانه: کی میره؟؟؟؟ نسیبه: آره... آره ...خوب کاری نداری؟خدافظ

(*): کی بود؟ نسیبه: مینا بود قراره براش یه کتاب ببرم....(*): خوب با هم براش می بریم..نسیبه:نهههه خودش میاد میگیره حالا بعداٌ...   خلاصه سمانه ۵۰۰۰بار زنگید و ۲۰۰ بار هم مینا واسطه شد زنگید که سمانه داره میمیره خوب بیاد بیرون بره دسشویی....نسیبه:به خدا خیلی ضایست...حالا یه کم دیگه تحمل کنه....

خلاصه ۳ ساعت گذشت و نسیبه با استرس به حرفهای (*) گوش میکرد و دیگه داشت از حال میرفت و جایی که احساس میکرد باید یه حرکتی انجام بده فقط یه لبخند میزد و گاهی هم یه نگاه به در اتاقی میکرد که سمانه توش در حال احتضار بود...

ادامه دارد.....

بچه ها...میگید چقدر دیر به دیر آپ می کنید...خوب شماها که می آیید سر می زنید نظر      نمی ذارید...واقعا خجالت نمی کشید؟؟؟؟؟؟؟؟وقتی نظرات همه تونو داشتیم آپ می کنیم ...دفعه ی آخرتون باشه نظر نمی ذارید

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت18:49توسط این یکی و اون یکی | |

سلام سلام صد تا سلاااااام!!!!

خووووبیییین؟؟؟؟!!!

اگه گفتید اینجا چه خبره؟؟!!!....عمرا اگه بتوونید حدس بزبید!!!

چی؟؟؟؟؟!!!!عروسیه؟؟!!

نه بابا این حرفا چیه؟ما هنوز دهنمووون بوی شیر می ده!!!

من که نسیبه جووونمو فعلا شوهرش نمی دم!!!خواهشا دم در خونه صف نکشید...هر گونه تجمع ممنوع !!!در غیر این صورت با ضربات باتووم جواب می گیرید!!!!

ای بابا اصلا بذارید خودم بگم :

تولد نسیبه جووووونمه دیگه......البته ببخشید یه کم دیر شد ...ااااااااااااااا خوب چرا این جوری نگاه می کنید؟!!

باور کنید تقصیر من نیست همش تقصیر این امتحانای لعنتی ...(آخه نیست که من خیلی فعالم...اصلا واحدامو با تقلب پاس نمی کنماااا!!!استغفرا... منو تقلب!!!!!)

البته یه چیزیو بگم تا همه مطلع شن:فکر نکنید من تولد دوست جووون جووونیمو یادم نبودههااااا!!!

یه درصد فرض کن چنین روز مهم و تاریخی رو یادم بره!!!

جاتون خالی هفته ی پیش یک تولدی زدیم تو رگ!!!هر چی قر بود خالی کردیم!!!به اندازه ی 1 سالمون رقصیدیییم!!!!آها آها ...... بیا وسط....

اوه اوه یه جای خیییییلیییی مهمشو یادم رفت بگم :نسیبه ی کد بانوی من واسمون آب طالبی(یکی از تعلقات دنیوی من!!!)درست کرد!!!یک حالی داااد!!!به قول معروف چسببیییید!!!!!

خب اومدم اینجا بگم نسیبه جونی جون جون جونیه خودم تولدت مبارک عسیسه دلم!!!ایشالله تفلده 120سالگیتو خودم برات جشن می گیرم!!!(وااااااااااااای فک کن من اوون موقع 119 سالمه!!!دیگه واسه خودمووون ننه بزرگی شدیمااااا!!!!)

خانما و آقایون محترم زود باشید به عشقم تولدشو تبریک بگید!!!بدو ببینم!!!

حالا همه با هم دس دس دس دست....:

تولد تولد تولدت مبارک......................مبارک مبارک تولدت مبارک....!!!!

نسیبه جونم دوست دارم.اومدم اینجا دوباره بهت تبریک بگم که بدونی به یادتم. بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس!!!!هدیه ی من به تو یه دنیا بوسه!!!(البته سوتفاهم نشه ها من کادوی عشقمو دادم بهش!!!)

+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت18:58توسط این یکی و اون یکی | |

تولده تولده دست دست دست:

.....۱.....۲.....۳.....امتحان می کنیم....خانومها....آقایون..........اگه گفتیم امروز چه خبره مهمیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟..........

دی دی دی  دینگ.........هوووووووووووووووووووووو.......آفرییییییییییییییییین.....تولده........

امروز مینا جون جونی شده ۱۹ سالش(ایکیو جان ۱۹ سال نه ۲۰ سال....ما کلی بحث کردیم با هم. مینا ۱۹ رو فوت می کنه...یعنی میشه ۱۹ سال و ۱ روز...هنوز به ۲۰ نرسیده....)

حالااااااااااااااااااااا اینارو ول کن....دست دست دست بیا وسط........هوووووووووووووووووووووو....دستها بالا.....آقایون خانومها همه وسط......دست دست دست.....بابا خودتو لوس نکن بیا وسط.......هووووووووووووووووووووووووووووووو.......همه دستهاااااااااااااااا بالااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

بچه مون دیگه بزرگ شده......وقت شوهر کردنش شده.....طی همین بیانیه من اعلام می دارم آقایان متقاضی برای دوستی یا ازدواج با اطلاع از شرایط زیر طی معرفی کامل خودشون در کامنتها منتظر جواب من(یعنی نسیبه)باشند.طی هفته ی آینده نتیجه رو در همین وبلاگ مشاهده کنید.....(چون من مینا رو بزرگ کردم خودم واسش تصمیم می گیرم.)

شرایط که متقاضیان باید دارا باشند:

۱-خوشتیپ و جذاب

۲-در حد متعادل لارج باشه(یعنی می برتش بیرون با دهن خشک برنگردونتش)

۳-خیلیییییییییییییییی با معرفت باشه

۴-هی هر روز هر روز گیر نده بیا بریم بیرون(بی کار که نیست)

*********نکته ی قابل ذکر:هر جا می خوان برن من باید باهاشون برم...دختر دسته گلمو که نمیتونم ول کنم به امید یه پسر.....

خوب....حالا دست دست دست.......بیا وسط... دوباره دوباره....حالا بیاین باهم شعر تولد رو بخونیم:

تولد تولد ...تولدت مبارک....بیا شمع ها رو فوت کن که ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰سال زنده باشی.....

دست دست دست.....حالا مینا بیا شمع ها رو فوت کن......۱......۲....... ۳                                                 

...........هوراااااااااااااااااااااااااااا.....هییییییییییییییییییییییی...هوووووووووووووووووووووووووووووو

حالا کادو ها.....وااااااااااااای دست همگی درد نکنه....چرا زحمت کشیدین....وای وای چقد قشنگه.......

******خب مینا جونم امیدوارم ۱۰۰۰سال زنده باشی و همیشه شاد و خوشبخت باشی و پیشم باشی......امیدوارم تولد ۱۰۰سالگیتو با هم بگیریم و اون موقع هم با تمام وجود احساس خوشبختی کنی.....کادوت که محفوظه و هر وقت مهمونم کردی بهت میدم(فقط در این صورت بهت میدم)....ولی یه کادوی کوچولو هم اینجا بهت میدم......هدیه ام یه عالمه آرزوهای شیرین و خوب واسته...از ته دلم دعا می کنم همیشه ی همیشه تو زندگیت احساس خوشبختی کنی عزیزم.......حالا یه بوووووووووووووووووووووووووووووووس بده......بوووووووووووووووووووووووووووس

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت9:50توسط این یکی و اون یکی | |

دیوونه بازی

متن از دکتر علی شریعتی:


آنگاه خود را کلمه ایی می یابی که معنایش منم

و مرا صدفی که مرواریدم تویی

و خود را اندامی که روحت منم

و مرا سینه ایی که دلم تویی

و خود را معبدی که راهبش منم

و مرا قلبی که عشقش تویی

و خود را مهتابی که مهتابش منم

و مرا قندی که شیرینی اش تویی

و خود را طفلی که پدرش منم

و مرا شمعی که پروانه اش تویی

و خود راانتظاری که موعودش منم

و مرا التهابی که آغوشش تویی

و خود را هراسی که پناهش منم

و مرا تنهایی که انیسش تویی

و ناگهان

سرت را تکان می دهی و می گویی

نه هیچ کدام اینها نیست ، چیز دیگری است

یک حادثه دیگری و خلقت دیگری و داستان دیگری است

و خدا آن را تازه آفریده است

روزهای خوب اضطراب

سلام!!می دونم خیلی وقته نیومدیم...از تنبلی بود...

خاطره چند قسمتیه..خیلی باحال بخونید(اعتماد بنفسمون کشته)

عید نوروز سال ۸۷ عروسی پسر عموی نسیبه بود توی اصفهان و قرار بود همه خانوادگی برن اصفهان.

ولی نسیبه راضی نمی شد و می گفت: بابا من ۴ ماه دیگه کنکور دارم!!!نمی تونم بیام.

مامان نسیبه:من قول میدم ببرمت کتابخونه نزدیک خونه عموت، تازه ۳ روزه بر میگردیم...

نسیبه:نهههههههههههههه!!!همین تو راه بودن و عروسی کلی وقت منو تلف می کنه.

خلاصه مامان و بابا با هزار سفارش دختر درس خونشونو گذاشتن و رفتن...ولی نمی دونستن دخترشون بیشتر آتیش می سوزونه تا درس بخونهدو سه ساعت بعد که خانواده رفتن سمانه زنگ زد به نسیبه.

نسیبه:واااااااااااااااای تنهام!!!حوصله ام سر رفته، نمی تونم درس بخونم!!!!بیا باهم درس بخونیم...

سمانه: من اومدم!!!!

قبل از نهار شروع کردن به چرت و پرت گفتن و هر هر(به همین دلیل دو تا همبرگری که رو گاز بود سوخت و بوش دراومد و دوباره از اول مجبور شدن وایسن همبرگر درست کنن) و بعد از نهار از روی بیکاری شروع کردن به مزاحم شدن اونم از کجا؟؟؟؟ازتلفن خونه نسیبه!!!!!!البته مزاحم آشناها می شدن. مثلا اولش پسر خاله های سمانه!!!!ولی هیچ کدوم گوشی رو برنمی داشتن!!بعد نسیبه زنگ زد به مینا،

نسیبه:مینا بدو بیا سمانه اینجاست، تنهاییم!!!

مینا:اومدم...

تا مینا اومد پسرخاله سمانه زنگ زد که شماره شما افتاده بود رو گوشی من . نسیبه هم شروع کرد رد گم کردن و چرت و پرت گفتن!!!که مینا تا زنگ در خونه رو زد و فهمید دارن مزاحم می شن خودشو پرت کرد تو خونه و گوشی رو از دست نسیبه گرفت(این صحنه ی توصیف شده کاملا حقیقی بوده و جنبه ی اغراق ندارد).

خلاصه پسر خاله سمانه هم تو اصفهان عروسی دعوت بود و بعد که لو رفت کی هستیم کلی آه و ناله کرد که چرا رفته اصفهان و عجب کاری کرده و اگه می دونست اصلا قید عروسی رو می زد(کم بوده دیگه پسر هم بیاریم خونه)و دیگه ماشا.. هر ۵ مین یه بار می زنگید...بعد دیدیم نه اینجوری فایده نداره..آدم مزاحم میشه باید مثل آدم مزاحم مردم بشه...پس رفتیم یه تلفن وصل کردیم به اون یکی خط نسیبه اینا که هیچکی باهاش تماس نمی گرفت و آهنگ گذاشتیم و صداش و تا ته بلند کردیم و نسیبه و سمانه شروع کردن به جیغ و دست و سوت و مینا زنگ میزد به معلمها

میگفت: الو!!آرش بابا پس چرا نیومدی؟؟؟؟؟

ولی بس که صدا بلند بود اصلا صدا به صدا نمی رسید...دیدیم اینجوری هم نمی شه...ضبطو خاموش کردیم و زنگ زدیم به نادری نژاد(دیبر فیزیک)ولی ورنداشت ، ما هم رفتیم واسه خودمون یه کم بزن برقص و مسخره بازی درآوردیم که یهو زنگ تلفن دراومد، نسیبه برداشت،

طرف گفت:سلام خانوم من نادری نژاد هستم....

(ادامه دارد)

(راستی خیلی بد شد ایندفعه مناجات نداریم چون از نت یونی آپ شده)

یه مطلب دیگه،بهتره ایکیو خودشو معرفی کنه.....عزیزم با زبون خوش خودتو معرفی کن...بووووووووووووووس

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت12:44توسط این یکی و اون یکی | |

مناجات:

خدایا!

سرگشته کسی است که در بند تو نیست. ما را بنده ی و بندی خودت قرار ده.

خدایا!

به کجا گریزد بنده ای که جز تو گریزگاه ندارد؟ در همه جا گریزگاهمان باش.

خدایا!

هیچکس نیست که به تو محتاج نیست. به ما اما بال اشتیاق عنایت کن نه پای احتیاج.

دیوونه بازی:

این متنو شیما جون جونی فرستاده...ببینید چه دوستای گلی داریم...حال کنید...

کاش اسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های او می کرد

کاش در قاموص غصه ها معنای سنگین لبخند گم نمی شد ...

کاش قلب هامان ان قدر خالص بود که دعاها قبل از پایین امدن دست ها مستجاب می شد ...

کاش واژه ی صداقت ان قدر با لب ها صمیمی بود که دیگر برای بیان کردنش نیازی به شهامت نبود ...

در پناه نیلوفرانه ای از عشق عاشق بمانی

روزهای خوب اضطراب:

 سلاااااااااااااااااام!!!!بابا دلمون تنگیده بود واستون.......

سریع می رم سراغ خاطره..در مورد ایمان سرورپور(یه توضیح کوچولو در موردش...مشاور و برنامه ریز..24 ساله)...یادمه یه جلسه مونده به آخرین کلاس من به مینا گفتم بیاد سر کلاس ما. اون جلسه خیلی مهم بود...می خواست مثلث موفقیتو بگه و از خدا صحبت کنه...و خلاصه می خواست بچه ها رو به ملکوت اعلا ببره... مینا و سمانه داشتن تو حیاط مسخره بازی در می آوردن...یادمه یه چیزی شبیه کشتی گرفتن بود..سرورپور هم رفته بود سر کلاس ما و ما هم انگار نه انگار تو حیاط واسه خودمون بودیم...یهو سرورپور اومد دم پنجره دید مینا و سمانه دارن همدیگرو می کشن...گفت:شما ها اون پایین چی کار می کنین بیاین بالا!!!!و ما هم پاشدیم بریم سر کلاس ولی دوباره تو راه پله ها داشتیم مسخره بازی درمی آوردیم که سرور اومد گفت:بجایی که بخندین بیاین سر کلاس!!!بالاخره رضایت دادیم رفتیم سر کلاس و سه تایی نشستیم میز اول...جمعیت کلاس ما حدودا 17-18 نفر بود.سرور گفت بچه ها این داستانو رو شنیدین که یه مرده میره کوه...من همینجا گفتم:بله شنیدیم....(بخدا فهمیدم کدوم داستانو میگه)بعد یکی از بچه ها گفت(مینا جون جونی تجربی) نه کدوم داستان؟گفت:همون ...تا آخر داستانو همینجوری تعریف کرد..مینا گفت:شما که گفتین همشو...یه کم چپ چپ به ما نگا کرد...ولی ما که شعورمون به این نگاها نمی رسه...من اینقدر کج نشستم که تقریبا پشتم به سرور بود و مینا هم هی چرت و پرت رو کاغذ واسه من می نوشت و من هم می خندیدم...سرور همینجور که حرف میزد چشمش رو کاغذ بود ولی مینا دو تا دستاشو یهو می ذاشت رو کاغذ..دوباره چند دقیقه بعد یه دوستم اومد دم در گفت میشه مینا بیاد..مینا رفت بیرون(البته دم در پاش گیر کرد به یه میز داشت با مغز می رفت تو زمین اصلا این بشر بلد نیست راه بره) چند ثانیه بعد هم گوشی من زنگ زد اجازه گرفتم رفتم بیرون سمانه هم که براش کار اضطراری پیش اومد بعد من اجازه گرفت اومد بیرون(کار اضطراری استعاره از دستشویی است) سرور دلش می خواست ما رو خفه کنه...ولی چیزی نگفت...وقتی کارمون تموم شد من و مینا وقتی می خواستیم بریم سر کلاس یهو پشت در مینا گفت من نمیام دیگه من هم گفتم بیخود کردی...مقنعه اشو گرفتم دستم و همینجور که می کشیدم رفتم تو کلاس(بعدا دوستم سولماز که با هم تو سرویس بودیم گفت نسیبه همونجا که اومدین تو سرور داشت از خدا حرف میزد .به اوجش حرفش رسیده بود و یه حاله ای از نور دورش رو گرفته بود و بچه ها هم به سقف عرش رسیده بودن و فرشته ها داشتن تو کلاس پرواز میکردن)که دو عدد موجود خارق العاده وارد شدن در حالی که مقنعه ی مینا تو دست من بود و من زود ولش کردم ولی مقنعه اش همچنان تو صورتش بود و هیچ جارو نمی دید و سرور یهو ساکت شد و بچه ها هم از عرش افتادن تو کلاس...سرور یه نگاه کرد که من معنی اش رو فهمیدم بهتون میگم:یعنی خیلی.....(به علت بدآموزی این کلمات سانسور شدن)دو تا تون برید دیگه برنگردین و از این قبیل نفرین ها...که ما باز اهمیت نداده و رفتیم سرجامون نشستیم... دوباره واسه خودمون گوشه کلاس شروع کردیم به حرف زدن و خندیدن...که سرور دیگه دلش می خواست تیکه تیکه شیم ما..آخرشم من پرسیدم میشه پاکنمون رو سر کنکور بندازیم گردنمون که نیافته؟؟؟؟؟سرور هم که حسابی از اولش از دست ما لجش گرفته بود گفت:فقط احمق ها این کا رو می کنن(نمی دونه آدم باید عفت کلام داشته باشه)من هم گفتم:ااااااااااااا چه بی ادب!!!!!!!سمانه هم زد به من گفت:اااااااااااااااااااا ولی سرور  چیزی نگفت فکر کنم چیزی که شایستگی منو داشته باشه پیدا نکرد....آخرش مینا گفت نمی شه به جای آبمیوه هایپ ببریم؟؟؟؟گفت:اصلا هر چی دلتون می خواد ببرین(خداییش دلش می خواست سر به تنه ما نباشه اونروز...دلش می خواست خفه مون کنه...)همین دیگه اونروز نزدیک بود این سرور بیچاره بشینه از دست ما زار زار گریه کنه....آقا من همینجا می گم ما نادمیم...اون دنیا نیایی بگی عمراٌ..ما رو دم پل صراط معطل کنی......(به علت وفور اذیت ها و آزارهای اونروز چندتاش حذف شد....همینجوریشم خاطره طولانی شد)

راستی عیدتون مبارک...یادتون نره عیدو به ماتبریک بگین...

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت15:27توسط این یکی و اون یکی | |

مناجات:

 ای خدا!

دستمان تهی از اطاعت و آلوده به معصیت است. اما دلمان سرشار از عشق و محبت است. به دستمان نگاه نکن به دلمان...هم نگاه نکن به دست و دل خودت نگاه کن.

ای خدا!

من به سجود مستمر امواج بر ساحل عبودیتت رشک می برم. مقام انسان را کهتر از آب و خاک مخواه.

ای خدا!

بی آب و نان هم اگر بتوان زنده ماند بی عشق جانان نمی توان! از این نعمت ناب زندگی محروممان نکن.

دیوونه بازی:

از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟


خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.


> ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .


> شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.


> زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بدانيد که چطور زندگي کنيد


> مهم این نیست که قشنگ باشی، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر


> مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی


> كوچك باش و عاشق... كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را

بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی


موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن


> فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست


> نلسون ماندلا

روزهای خوب اضطراب:

الان ما تو سایت دانشگاه مینا هستیم!!!انگل جامعه به ما می گن! به جای اینکه بریم تو سایت ماهواره امید و از اخرین اطلاعات با خبر بشیم داریم وبلاگ آپ می کنیم!!

دوباره می خوایم مهکامه رو شرمنده کنیم!!آره دیگه شاهین زاد!!مهکامه ما رو حلال کن به خاطره این خاطره!!!

یه روز از روزهای نحس شنبه که با جابری(دبیر زبان) کلاس داشتیم(اینم عکس جابری) همه واژه نامه به دست ولو بودن که خبر رسید جابری پیچونده!!!همه شاد و شنگول کتابهارو انداختیم  هواmade by Laie!!!

بعدشم به فکرمون رسید یه کرم حسابی بریزیم و دوباره دردسر درست کنیم!!!

دوتایی رفتیم تو یکی از کلاسها که خالی بود!!!به شاهین زاد اسمس دادیم دیشب چرا نیامدی پارتی؟؟؟اونم جواب داد:شما؟؟؟(شاهین زادم به خودش شک داشت، فکر کرد یه جا پارتی بوده جا مونده)

ما هم که دیدیم پا میده تصمیم گرفتیم یه کم حرصش بدیم!!

یادتونه تو ادبیات پیش یه درس بود مال شاهنامه در مورد سیاوش که دو تا زن داشت: به اسم فرنگیس و جریره و دو تا هم بچه داشت:کی خسرو مال فرنگیس و فرود مال جریره!!(اینم کی خسرو و مامانش!)

قرار شد نسیبه بگه:الو سیاوش کجایی؟؟منو این کی خسروی توله سگو http://i34.tinypic.com/2m2wg7t.gifول کردی تو توران رفتی با جریره؟؟؟

مینا هم این وسط با حالت دکلمه یه شعر بخونه:

      چه خوش گفت آن سخن گوی با فر و هوش           چو خسرو شدی بندگی را بکوش

بعد کلی تمرین چند بار زنگ زدیم برنداشت!!ولی فکر کرده ما سریش تر از این حرفهاییم!!اینقدر سریش شدیم تا برداشت!! نسیبه گفت:الو سیاوش!من فرنگیسم!!بعد هم زد زیر خنده!!

مینا هم این وسط شروع کرد به شعر خوندن!!!!

شاهین هم با عصبانیت گوشی رو قطع کرد!! فکر کنم چندتا فحشم داد!!!

۱،۲ ساعت بعد نسیبه داشت با یکی حرف می زد مینا شماره شاهینو گرفت و گذاشت رو اسپیکر!!همین موقع بود که صدای داد شاهین زاد وسط کلاس پیچید: اگه یه بار دیگه مزاحم بشی می دم خطتو قطع کنن!!

آخه ما خیلی پررو تشریف داریم با ۰۹۱۲ مزاحم شده بودیم!!!خلا صه آخرش این سیاوش نیومد ما رو از توران ببره ایران!!!

با حال بود؟؟؟؟

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت14:31توسط این یکی و اون یکی | |

مناجات:

الهی!

دل چگونه کالایی است که شکسته آن را خریداری و فرموده ای:من پیش دل شکسته ام!

الهی!

من خودم را نشناختم تا تو را بشناسم!

الهی!

ذلت و لذت قریب هم بلکه قرین همند که:ان مع العسر یسری.

ایندفعه این مناجاتهارو شیما جون جونی فرستاده بود!!!دیدین چه قشنگ بود؟؟؟؟؟؟

دیوونه بازی:

دوباره از همون کتاب قبل:چهل نامه کوتاه به همسرم!!!

خوشبختی نامه ای نیست که یک روز،نامه رسانی،زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دست های منتظر تو بسپارد.

خوشبختی،ساختن عروسک کوچکی ست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر...

به همین سادگی...

به خدا به همین سادگی.

اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر...!

خوشبختی را در چنان هاله یی از رمز و راز،لوازم و شرایط،اصول و قوانین پیچیده ی ادراک ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده در شناختش شویم...

بچه ها نظر شما چیه؟؟؟خوشبختی چیه؟؟؟

روزهای خوب اضطراب:

وای وای!!!ایندفعه خاطره مون مورد توجه مهکامه است!!!خوب فهمیدین در مورد کی دیگه...شاهین شاهین زاد!!!!

اول باید در مورد شاهین زاد با اجازه از مهکامه یه توضیحی بدم تا کسایی که نمی شناسنش بدونن ما چی میکشیدیم!!!آقای شاهین شاهین زاد دبیر ادبیات یه آقای ۲۹ ساله خیلییییییییییییییییییییییییییی خوش تیپ!!!بد خوشتیپ بودها!!!ولی...ولی...وقتی شاهین زاد میومد ما می شدیم مردم مظلوم خاورمنش...به خدا از ترس نیم ساعت مونده به کلاسش رنگ بچه ها می پرید و تشنج و غش و بعدشم که اگه هدف شاهین زاد قرار می گرفتن سعی می کردن خودشون قبرشون رو بکنن زودتر برن بمیرن..

حالا فکر کنید جلسه بعد از عید من و اون یکی و چند تا دیگه تکلیفهای عیدمون رو نیاورده بودیم و ترجیح دادیم نریم سر کلاس تا اینکه شاهین زاد بخورتمون...من که اصلا تصمیم داشتم دیگه نرم سر کلاسش چون فکر می کردم دیگه باید بشینم فقط بخونم ولی اون یکی ۵دقیقه مونده به کلاس یهو شد آقای صداقت و فکر کرد تو مهد کودک خاورمنش و اگه بره به شاهین زاد بگه اون هم میگه اشکال نداره دخترم بیا سرکلاس تازه بهت ۶تا مثبت هم میدم!!!!ولی خیال باطل شاهین زاد گفت:باشه دیگه نیا سرکلاس!!!فکر کنید...اون یکی داشت بال بال می زد اما فقط ۳۰ ثانیه چون بعدش باید می رفتیم مسخره بازی درمی آوردیم!!!خلاصه ولی اون یکی رفت سرکلاس و شاهین هم به روی خودش نیاورد ولی من که می خواستم دیگه سرکلاسش نرم تصمیم گرفتم حداقل یه ذره حرصش رو دربیارم واسه همین قبل از کلاسش کیفم رو می انداختم و از جلوش هی رد می شدم و بعد هم با لبخند ژکوند میگفتم:سلام آقای شاهین زاد!!!اون هم هی چپ چپ نگام می کرد...تا اینکه یه جلسه مونده به اخر اون یکی و سمانه اصرار اصرار که بیا بریم سرکلاس اینقدر خوش می گذره!!شاهین دیگه بداخلاق نیست و...من هم خر شدم گفتم باشه...حالا فکر کنید کتاب هم نداشتم و خود اون دوتا پرونده شون خراب بود ...سه تایی رفتیم اون ته نشستیم...از ترس رنگم  پریده بود دستهام یخ کرده بود و حالا سمانه هم هی چرت و پرت می گفت و من هم هی حرص می خوردم که:بابا توجهشو جلب نکنین!!!شاهین زاد هم اون روز بدجور بداخلاق بود!!!دلم می خواست بمیرم!!! اون یکی یه آیه بلد بود که اگه بخونیم مثلا دیگه اون اتقاف بد نمی افته...تا شاهین زاد میومد اون یکی این ایه رو میخوند اینقدر محکم به شاهین زاد فوت می کرد که انگار فوتش شاهین زاد و می اندازه اونور تا نزدیک تر می شد اون یکی تند تند فوت می کرد...من مرده بودم از خنده...البته خنده عصبی بود...هی بر می گشتم با حرص می گفتم: وای وای خیلی خوش میگذره...دلم واشد...روحیه ام عوض شد...خلااااااااااااصه ما مورد هدف شاهین زاد قرار گرفتیم....برگشت گفت:شما اون ته(به اون یکی)چرا نمیای سرکلاس؟؟؟اون یکی گفت من؟؟؟من که همش سرکلاسم...حالا هفته پیشش نیومده بودها...بعد هم به من گفت تو اون پایین چی کار می کنی دیگه نمیایی سر کلاس هی هم رژه میری واسه خودت قدم میزنی....من هم به خودم گفتم دروغ که حناق نیست...گفتم:چون امتحان داشتیم من ۱،۲ جلسه نیومدم.گفت:از ۱،۲ جلسه خیلییییییییییییییییی بییییییییییییییشتر!!!گفتم:نهههههههههه!!فوقش ۲ جلسه(حالا یه ۶،۷ جلسه بود نرفته بودم)اون هم که دید من اینجوری با قاطعیت می گم به خودش شک کرد!!!هیچی دیگه ما اون روز از حالت کما دراومدیم و به زندگی خود ادامه دادیم!!!

 یه نفر کامنت گذاشته بود آهنگی که گذاشتیم نوازندش کیه خودمون هم نمی دونستیم ولی پرسیدیم:این آهنگ رو یانی واسه مامانش ساخته

+نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت13:13توسط این یکی و اون یکی | |

مناجات:

ای خداوند عاطفه!

دلهای شکسته ما به دستهای نوازش تو محتاج است اما دستهای تو محتاج دلهای ما نیست.پیشانی ما نیازمند آستان توست اما آستان کبریایی تو از سجود ما مستغنی است.ما را نمازی عنایت کن که خود نیازمند توبه و استغفار نباشد.

خدایا!

اگر نگاه لطف تو با ماست چه باک اگر همه خلایق روی از ما بگردانند و اگر نیست چه سود اگر همه خلایق رو به ما کنند.

خدایا!

همدمی،همراهی،همنفسی.به ستوه آمدیم از این همه بی کسی.

دیوونه بازی:

این بار از یه کتاب دیگه:چهل نامه کوتاه به همسرم از نادر ابراهیمی حتما بخونید فکر کنم کمتر کسی باشه که این مورد فکرش رو مشغول نکرده باشه:قضاوتهای دیگران درباره ما!!!

چرا قضاوت های دیگران در باب رفتار،کردار،و گفتار ما تو را تا این حد مضطرب و افسرده می کند؟

چرا دائما نگرانی که مبادا از ما عملی سر بزند که داوری منفی دیگران را از پی بیاورد؟

راستی این "دیگران" که گهگاه اینقدر تو را آسیمه سر و دلگیر می کنند،چه کسانی هستند؟

آیا ایشان را به درستی می شناسی و به دادخواهی و سلامت روح ایشان،ایمان داری؟

تو،عیب این است،که از دشنام کسانی می ترسی که نان از قبل تهدید و باج خواهی و هرزه دهانی خویش می خورند و سیه روزگارانند به ناگزیر...

عجیب ان است که تو دلت می خواهد نه فقط روشنفکران  و شبه آدمها نیز ما را و زندگی ما را تحسین کنند و برآن هیچ زخمه و ضربه ای نزنند...

تو دلت می خواهد که حتی مخالفان راه و نگاه و اندیشه و آرمان ما نیز ما را خالصانه بستایند و دوست بدارند...

این ممکن نیست،نیست،نیست عزیز من؛این ـ ممکن ـ نیست.در شرایطی که امکان وصول به قضاوتی عادلانه برای همه کس وجود ندارد،این مطلقا مهم نیست که دیگران ما را چگونه قضاوت می کنند؛بلکه مهم این است که ما،در خلوتی سرشار از صداقت،و در نهایت قلبمان،خویشتن را چگونه داوری می کنیم...

عزیز من!

بیا به جای آنکه یک خبر کوتاه در یک روزنامه ی امروز هست و فردا نیست،اینگونه برآشفته ات کند،بیمناک و برآشفته از آن باش که ما،نزد خویشتن خویش،از عملی،حرفی،و حرکتی،مختصری خجل باشیم.

آیا می دانی با ساز همگان رقصیدن و پای کوبیدن و گل افشاندن که همگان را خوش آید و تحسین همگان را برانگیزد از ما چه چیز خواهد ساخت؟عمیقا یک دلقک؛یک دلقک درباری دردمند دل آزرده،که بردار رفتار خویشتن آونگ است.تا آخرین لحظه های حیات.

بگو "ما تا زمانی که می کوشیم خود را خالصانه و عادلانه قضاوت کنیم،از قضاوت دیگران نخواهیم ترسید و نخواهیم رنجید"...

روزهای خوب اضطراب:

این دفعه خاطره مربوط به من و اون یکی نیست.با مزه است بخونید...

کسایی که تو چندسال اخیر کنکور دادن فکر کنم فردی معلم معارف رو بشناسند.خیلی معروف و خودش هم بیشتر از همه این رو قبول داره...حالا فکر کنید یه نفر همچین ادمی رو بذاره سرکار...

یه بار قبل از این که کلاسش شروع بشه من و اون یکی رفتیم تو کلاس دیدیم یکی از بچه ها(اسمش نیلوفر بود) چادر یکی دیگه رو سرش کرده و میگه من می خوام اینجوری سرکلاس بشینم.چادر سر کردن مشکلی نبود ولی به خدا تابلو بود با اون طرز(طرز رو درست نوشتم؟؟؟) سر کردنش!!چادر رو کشیده بود تا روی عینکش و روش رو هم جوری گرفته بود که فقط یه دماغ و یه عینک بیرون بود!!!ما فکر کردیم داره شوخی می کنه یه کم خندیدیم!!!ولی دیدیم نه جدی!!به یکی از بچه ها(اسمش زهرا بود) گفت مثلا من دوست توام و از یه مدرسه دیگه اومدم اینجا!!!فردی که اومد داشت سکته می کرد!!!سعی کرد خودش رو نبازه گفت:به به! امروز یه مهمون  داریم!!نیلو گفت: بله من دوست زهرام!ما داشتیم می ترکیدیم از خنده!!فردی گفت:از کدوم مدرسه؟نیلو الکی اسم یه مدرسه رو گفت!!فردی رنگش پریده بود!چون بعد از عید بود شروع کرد پرسیدن که عید کجا رفتین؟!بچه ها شلوغ می کردن و هرکی یه جا رو می گفت من هم اون وسط یه شهری رو که کلی ماجرا داشت و به دلایل امنیتی نمی تونم بگم و بااون یکی کلی سرش می خندیدیم الکی گفتم!(حالا من اصلا توعمرم این شهر رو نرفتم)گفتم ما عید اونجا بودیم!حالا اون یکی هم پیشم می خندید!یهو فردی گفت خوب اونجا چی خوردین؟؟فکر کردم گفتم خوب همون چیزی که همه می خورن.گفت نه غذای محلی.گندزده بودم کلی فکر کردم ۱،۲تا گفتم ولی فکرکنم تابلو شد!!بگذریم بعدش از نیلو پرسید شما کجا رفتین؟نیلو گفت:کربلا!!ما ها سرخ شده بودیم از خنده!!!بعدش شروع کرد به درس دادن نیلو هم همونجوری روش رو گرفته بود و داشت فردی رو نگاه می کرد. فردی تا آخرش چشم از نیلو ورنداشت!!هرچند دقیقه یه بارهم خودش رو جمع و جور میکرد!!انگار گشت ارشاد سرکلاس!!!ولی فردی آدم باهوشی بود مثلا هرجلسه می فهمید جلسه پیش کی غایب بوده!!!همه تعجب کردیم که نیلو رو نشناخت البته حق داشت چون نمی تونست صورت نیلو رو ببینه!!!به محض این که رفت بیرون کلاس ترکید!!!از خنده و تعریف کردن قیافه فردی و نیلو کلاس رو هوا بود!!!!ولی باید بودید صحنه ها رو میدید!!!

من امتحانهای دانشگاهم داره شروع میشه جون هرکی دوست دارین برام دعا کنید!!!!!

ایندفعه از کسایی که نظر میدن تشکر می کنم تا بقیه خجالت بکشن!!!!واقعا شرم اور که نظر نمیدین نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 راستی شهادت امام حسین(ع)را به همتون تسلیت میگم.از خدا میخوام عزاداری هممون قبول باشه اگرچه لایق نیستیم!!!

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت21:26توسط این یکی و اون یکی | |